برچسب‌ها: ماهاران
+ نوشته شده توسط gf در جمعه دوم آبان 1393 و ساعت 13:32 |
 

 

خدای من!

 

از بابت الطافی که نصیبم شده تو را شکر می کنم

 

خدایا چشمانم را برای دیدن حقیقت بگشا

 

من دریچه ی قلب و ذهنم را برای دریافت موهبت های الهی که

 

حق من است ، باز می کنم.

 

خدایا به من بینشی عطا کن تا وجودت را در همه جا احساس

 

کنم و در هر شرایطی با توکل به تو زندگی کنم.

 

خدایا کمکم کن تا بفهمم قدرت درون من از قدرت جهان برتر

 

است و من می توانم باورهایم را هر طور که بخواهم تغییر

 

دهم و باورهایی تازه خلق کنم.

 

 

+ نوشته شده توسط gf در جمعه دوم آبان 1393 و ساعت 12:23 |

+ نوشته شده توسط gf در سه شنبه بیست و نهم مهر 1393 و ساعت 22:40 |

 

 

آسمان ببار

 

ببار آسمان که میخواهم سیل اشکهایم را به اشکهایت پیوند

 

بزنم

 

ببار آسمان که از باریدن تو دلم آرام میگیرد از پس

 

روزهایی خشک و دلگیر

 

ببار آسمان که چه دلنواز است ضجه های پاییزیت از رنگ زرد

 

خزان و جدایی

 

ببار آسمان که روحم در بند بغضی نشکسته است

 

ببار و بشکن بغض گلویم را

 

تو که بباری جانی دوباره خواهم گرفت ازین روزهای پاییزی

 

ببار که میخواهم اشکهایم را زیر سیل بارانت گم کنم

 

ببار و  فریاد بزن آسمان

 

تو که بباری دل من هم هوای گریه می کند

 

بغض گلویم می شکند

 

ببار و رهایم کن از این گریه ی در گلو خفته

 

 تو که می باری دلم میگیرد که همه میخندند از شوق

 

باریدنت

 

اما دل من میگیرد ازین همه شوق

 

 همچون تو می گریم و پای درد خزان دلت می نشینم

 

چون چشیده ام طعم تلخ خنده برای گریه هایم را

 

 

 

+ نوشته شده توسط gf در سه شنبه بیست و نهم مهر 1393 و ساعت 22:11 |
 

 

باد همچنان می وزید و شاخه های سپیدار های سر به فلک

 

کشیده را به جان هم می انداخت و گیسوان پریشان مرا وادار

 

به نوازش گونه های سرخ و سر مازده ام می کرد ابرهای

 

سیاهی که از آن سوی تپه به سمت من سرازیر می شدند به

 

لشکری عظیم می مانست که من و انتظار بی فرجامم را هدف

 

قرار داده بودند آسمان فریاد میزد ابر میگریست درختان

 

غوغایی به پا می کردند تا بلکه پای رفتنم دهند و من تا

 

قدم از قدم بر می داشتم میان آن همه فریاد و غوغا دلم

 

آهسته در گوشم زمزمه می کرد قدری هم بمان شاید  .  .  .

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط gf در شنبه بیست و ششم مهر 1393 و ساعت 11:13 |

 

 

گر دست رسد در سر زلفین تو بازم

 

چون گوی چه سرها که به چوگان تو بازم

 

 

زلف تو مرا عمر دراز است ولی نیست

 

در دست سر مویی از آن عمر درازم

 

 

+ نوشته شده توسط gf در شنبه بیست و ششم مهر 1393 و ساعت 10:45 |

+ نوشته شده توسط gf در یکشنبه ششم مهر 1393 و ساعت 12:32 |